تبليغاتX
ساحل آبی
 

 

 

 

 ساحل آبی

درباره من
 
ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
معلم شهید قلم
(دکتر علی شریعتی)


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
 
پیوند های روزانه
 
 
نوشته های پیشین
  تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آذر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
 
آرشیو موضوعی
 
 
نویسندگان
 
 
پیوندها
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
دكتر علي شريعتي
سايت انجمن ايرانيان طلوع فردا
وبلاگ انجمن ايرانيان طلوع فردا
دانش آموزان3/2 شهید دستغیب شیراز
سقف شب
سيگار
استعدادهاي درخشان
صدای آب
صدای آب 1
صدای آب 2
صدای آب3
دیکشنری
ايسنا
مرتضی
مسافر
دکتر هدی صابر
صدای آب4
فانوس
صدای آب6
علی آقا عزیز
صدای آب8
صدای آب9
 
طراحی قالب
 
POWERED BY
BLOGFA.COM
منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

Free counter and web stats
 

 

 صدای آب

   

ننه صحرا

 

 

اونروزها  دهمون حال و هوایی داشت، میان میدان بازارچه روستا خیلی خبرها بود ،برای انتخاب نماینده منطقه ،میان ده بالا و ده پایین جنگی به پا بود .

یادش بخیر ننه حسن از پیرزنهای باحال دهمون بود که هر وقت دلمون می گرفت از کار زیاد در مزرعه  کافی بود بریم پیش او و کلی بخندیم ،جدیدا ننه حسن که طرفدار سر سخت حبیب پسر کدخدا بود برای اینکه یه جورایی اهالی ده را تشویق کنه که به حبیب رای بدن اومده بود وسط بازارچه روستا و رو به مردم گفته بود:

دیشب خواب دیدم امامزاده دهمون سوار بر اسبی اومد پیش من و از جیبش نام حبیب را در آورد و رو به من کرد و گفت  ننه حسن به اهالی بگو به حبیب رای بدهند چون خوب پسریه ...!

عجب حال و هوایی داشت اون موقعها سعید کفتر باز که چند صبایی قاچاقی رفته بود ژاپن برای عملگی وخدمتکاری چند صبایی بود که با پیپی بر لب با تیپی روشنفکری برگشته بود به ده، یادمه در قهوه خانه ده در حال خوردن آبگوشت بودیم و یک دفعه سعید کفتر بازرو کرد به جوانهای ده و گفت  باید به تقلید از کشور آرژانتین گاریهای ده پایین را ظرف 5 دقیقه تسخیر کنیم تا اینطوری عبور و مرور ده بریزه بهم تا اینطوری کدخدای ده پایین  به خاطر بی لیاقتی در مدیریت ده مردم ده پایین به او رای ندهند و ما این کار می تونیم حتی یک قدم تا انقلاب پیش برویم.

خلاصه شور و نشاطی به پا بود .

در همین حین که در بازارچه ده یکی به فکر انقلاب  گاریچها ی ده  بودو یکی به فکر تردستی برای انتخاب حبیب در انتخابات بود ،چند تا کوچه دور از بازار جلوی خانه ننه صحرا ،یادمه دیدم رباب پیر دختر مشتی علی با رقیه دختر ننه سکینه پچ پچ می کردند و آرام  زیر لب ربابه می گفت : قضيه ورود سگی گريان به امامزاده ده را شنیدی ؟ بعد رقیه در پاسخ می گفت اینکه چیزی نیست شنیدی گوسفندی پيدا شده در ده پایین كه می‌گويند روی شاخ سمت چپ او شمشير فلان کس نقش بسته است؟

رباب که نمی خواست کم بیاره بر گشت گفت اینکه چیزی نیست سال گذشته نيز خبر می‌دادند در ديگی كه در روستای ونارج نزديك ده پایین در آن سمنو می‌پخته‌اند جای پايی ظاهر شده كه احتمالاً جای پای يكی از ... است!

رقیه هم که نمی خواست کم بیاره برگشت گفت زنی كه ادعا می‌کرده به خاطر پاره كردن قرآن كريم و ريختن آن در زباله‌دانی و تبديل شده به صورت ببری كه نيمی از صورتش به شكل انسان است و مانند ببرها دم و سبيل دارد در روستا عمو حسنم پیدا شده!

رباب هم رو دنده رو کم کنی افتاده بود گفت اینکه چیزی نیست دستخط پیر بابای ده که فوت کرده اخیرا توسط خادم مسجد ده پيدا شده است. خادم مسجد نوشته

در تاريخ 12 محرم 1404 هجری قمری صندوق موقوفه مسجد را كه نذورات و كمك‌های مردمی در آن جمع و صرف اطعام به نام حضرت فلان کس نذر مناسبت‌های ديگر دينی می‌شود، باز كردم و مشاهده نمودم به همراه پول‌های درون صندوق نامه‌ای در آن انداخته شده كه روی آن دو عدد شكلات تقريبا بزرگ قرار دارد.

رقیه که دیگه عصبانی شده بود و کم آورده بود رو کرد به رباب گفت اصلا اینها را بگذاریم کنار بیا مامانم یه نفر دعانويس خوب که گشايش كار، بخت‌گشايی، سحر باطل می کند سراغ دارد بیا ببرمت پیش اون شاید بخت تو هم باز شه خدا را چی دیدی یکی از جوانهای ده پیدا بشه و بیاد به خواستگاریت ...

هنوز چند قدمی از پیش دخترای همسایه دور نشدم که دیدم صمدی با جمشید قلقلی دوان دوان آمدن پیش من و گفتن یه خبر که ننه حسن دیشب در خواب یه حاله نور در پشت سر حبیب پسر کدخدا دیده !دیگه شک نداریم که حبیب نماینده منطقه ما است...!

من که دیگه از این اراجیف خسته شده بود رفتم خونه  و کنار سایه آلاچیق خونه مقابل درخت سرو خونه نشستم و کتابی را باز کردم و شروع به خوندن کردم ،در این کتاب یه بزرگی گفته بود:

در کتابخانه ات را ببند،مثنوی را بر روی هم نه ،هزارها فیش تحقیق و یادداشت و استنساخهایت را در جعبه بگذار و درش را قفل کن. از فراز عرش مولوی و قله استغنای بودائی و عالم مثل افلاطونی فرود آی،معبد عیسی مسیح را ترک کن،از پشت میز تحقیق  و کرسی تدریس بیرون آی،جامه هایت را بریز ،عریان شو،تنت را به خورشید داغ طبیعت بسپار ،فکر مکن،فقط حس کن،بکوش تا با وجودت بفهمی،با پوستت درک کنی،تمامی خودت را به احساس بسپار،بگذار تا او تا هر کجا که می خواهد ببردت،در کارش دخالت مکن،تصمیم مگیر،نتیجه گیری مکن،بیادنیار،در حرف زدن کاری کن که کلمات از مغزت بیرون نیایند،در زیر پوستت،مغز استخوانت،خونت،تپش دلت ساخته شوند و بیرون ریزند،خود را در حس کردن محض رها کن ،کشتی مران،قایق سواری مکن،شنا مکن،تنت را به آب ده تا امواج ببرندت،بر روی ماسه های مرطوب بیفت،رها شده و خود را به خاک سپرده،بگذار تا دوستت ،آنقدر بر تنت ماسه بریزد تا پنهان شوی،تا چانه در ماسه ها فرو بردت،تو را مثل یک درخت،در زمین غرس کند،تا دوباره بروئی،اگر یک عمر فلسفیدن و علمیدن و منطقیدن و خیالیدن و لفظیدن ریشه جانت را نخشکانده باشد،فکر و خیال و کلام،از درون تو را نپوسانده باشد،اگر یک ریشه زنده،یک ذره جوهر حیات و یک قطره شیره زندگی در تو مانده باشد ،جوانه می زنی،می رویی.باغبانت مهربان و ماهر است.هوشیار و صبور است. او برکت خاک است و مهر زمین و مهربانی بهار و نوازش باران و عشق آفتاب .

ناز انگشتهای بارون او باغت میکنه،میون جنگلا طاقت میکنه.

همچو خرگوشهای شاد و شلوغی که روی دم کوچک خود می نشینند و شبنم های سرد برگهای جوان شبدرها را مینوشد،دکارت را فراموش کن،به کانت ابدا میندیش،شوپنهاور،این پیر سرفه ای بدبین تلخ اندیش را که خود با زهر اندیشه های تاریکش مسلول کرد،از خود بران،دفتر یادداشتهای علمی و تقویم یادداشتهای روزانه ات را جائی گم کن،همچون کودک سالمی که وجودش لبریز نشاط و جوشش و لذت است،چشمهایت را بر روی هم نه و با تمام قدرتت،دندانهایت را بر اناری پر شهر بفشر،نترس،بگذار سرو صورتت ،دستهاو لباسهایت همه خیس شوند،ساعتها در زیر باران،بی چتر و کلاه بایست،با چشم بسته،نگاهایت را از درون فقط به پوست تنت بدوز،تماشگر خویش باش،و فقط ببین که چه چیز حس می کنی.

اگر اندیشه ها به بن بستت کشانده اندودلت هم خالی است،علاج تو همین نسخه آندره ژید است،اما اگر دلت کسی را دارد،ار استعداد آنرا دارد که تا بینهایت دوست بدارد که به آموزش هیچ کسی نیاز نداری.

که بگفته علی بزرگ:

درد تو در توست و نمی دانی ،دوای تو در تواست و نمی بینی.

 

  + نوشته شده درجمعه دوازدهم تیر 1388  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

   

ننه صحرا

 

صدای باد در میان کشتزار مزرعه بی بی گل چه لطافتی به روستای ما داده بود ،مرغان و خروس های مزرعه مان چه آزادانه صدایشان را به گوش دشت می رسانند .

پرندگان و مرغان مهاجر چنان در آسمان این دشت به رقص و آواز مشغولند که گویی آزادتر از آنان وجود ندارد بر این کره خاکی ،راستی یادش به خیر ننه صحرا چه آشی درست می کرد ،غروب ها زنهای همسایه به عشق آش های او جلوی درب خانه او صف می کشیدند.

عصرها که می شد همیشه می رفتم پیش این پیرزن دوست داشتی ،او گاهی به من قرآن می آموخت ، بعضی کلمات را دوست داشتم معنیش را با متانت خاصی به من پاسخ می داد ،یادمه روزی بهش گفتم : ننه کلمه والعصر یعنی چه ؟

او گفت:

عصر و قسمی که خداوند به آن اشاره می کند اشاره به این دارد که به ما انسانها بگوید دروغ نگوید،ستم نکنید،خون نریزید،چون به زودی عصر فرار خواهد رسید.

به پادشاه می خواد بگه این جاه و جلا نه برای تو و نه برای دیگری ماندگار نبوده و نخواهد بود.

به فقیر می گه غصه نخور همیشه دنیا اینطور نمی مونه ،عصری هم هست.

به آدم می گوید :انسان باش . حق کسی را نخور ولو اینکه به ضررت باشد.عدالت را بر جهان بگستر.

به ظالم می گوید:اگر دین ندارید آزاده مرد باشید.

راستی دختر مش حسن کجاست ؟

آره،کوکب را می گم بالاخره  نمی دانم توانست از طریق کمیته امداد جهیزیه اش را تامین کند ،بیچاره اینقدر پشت این دار قالی نشست که چشمانش ضعیف شد .

یادمه با احمد یک روز قرار گذاشتیم برای رهایی از زیر مشت و لقدهای پدرانمان که به تنگ آمده بودیم از خانه فرار کنیم ،بالاخره دل را زدیم به دریا و یه روز از خانه فرار کردیم ،اولش شاد بودیم و هیجان زده از اینکه بالاخره آزاد شدیم از این همه ظلم و زور گویی پدرانمان که به نام مصلحت هر جفندیات و مهملاتی را به هم می بافتند و به خورد ما می دادند ،گریختیم ، اماکم کم که هوا رو به تاریکی می رفت از ضعف گشنگی و تشنگی ،تنمان داشت آب می رفت و این وضعیت چنان ادامه پیدا کرد که مجبور شدیم بازگردیم به خانه و یک پس جانانه از دست پدرانمان با کمربند کتک خوردیم .

واقعا یک بزرگی چه خوب گفته بود زندگی یعنی:

نان،آزادی،فرهنگ،ایمان و دوست داشتن .

ادامه دارد ...

  + نوشته شده دردوشنبه هشتم تیر 1388  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

  

 

(2) n00008997-t.jpg

  + نوشته شده درشنبه سی ام خرداد 1388  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

  

 

برادرم ،خواهرم شهادتت مبارک

 

vaseyat2.jpg

  + نوشته شده درشنبه سی ام خرداد 1388  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

  

 

 تصاویر فقر در جامعه

 

13890_2268_2289.jpg

 

(2) poverty-300x227.jpg

  + نوشته شده درجمعه هشتم خرداد 1388  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

   

کویر ... آسمان ... سکوت

 

shariaty-book.jpg

 

این سه همسایه ی همیشگی من ،هم چنان در آستانه ی خانه ام به

 

 انتظار ایستاده بودند کویر ، افق در افق تا چشم کار میکرد در

 

 برابرم دامن کشیده بود و از همه سو تا بی نهایت دور رفته بود

 

،سوخته و تافته ، غمگین و پرسراب و آسمان بر بالای سرم

 

 ایستاده سکوت کرده بود ، زلال ، آبی و پرآفتاب

 

 

ایستاده بودم و دل برکنده از کویر همه تن چشم کردم و در چشم

 

آسمان دوختم و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه ی آسمان

 

آویختم و در اعماق این کبود  به لذت جان می سپردم و در آبی

 

این دریا به عشق جان می گرفتم و غرقه ی هستی و بی خویش

 

با آسمان عشق می ورزیدم و اشک

 

امانم نمی داد و می نگریستم و به نگریستن ادامه میدادم و

 

می شنیدم که سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم می گوید

 

 و من در عمق همه ی ذرات وجودم آن را به نیاز و حسرت زمزمه

 

 می کنم که : اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق

 

زندگی کنم دوچشمم را به این آسمان می دوختم

 

و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم تا خداوند جانم را بستاند

 

معلم شهید قلم دکتر علی شریعتی

  + نوشته شده دردوشنبه سوم فروردین 1388  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

   

آزادگی

 

آدم بودن است اما انسان شدن است .

انسان مرحله مترقی و آغاز سرود آفرینش است . انسان مرحله چرخش دنیا برای

چلچله کامل شدن است.

انسان روح تازگیست ،روح آزادگیست ،روح معرفت است .

آزادگی مرحله مترقی روح انسانیت است.

آزادگی فراتر از هر دین و مذهب و آئینی است.

انسان آزاد فراتر از تمامی قله ها و تمامی شاهراهها گام بر می دارد.

ادیان تنها یک روش اند ،روشهایی که بازوان اجرایی آزادگی هستند .

وجه مشترک تمامی ادیان یکتا پرستی و توحید است .

انسان بخاطر نقص نسبی که دارد و جایز الخطا می باشد لذا به همین منظور خداوند

برای بشر نسبی ادیان نسبی می آورد .

هیچ دینی برتر از دیگری نیست بلکه همه ادیان در عرض یکدیگر هستند .

دین یک روش یک دستور العمل برای سعادت انسانهاست .

تمامی ادیان در تمامی زمینه های سیاسی ،اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی جامعه

دستورالعمل دارند.

هیچ دینی نیست که بگوید دروغ بگویید ،جنایت بکنید ،دزدی بکنید،

 

 غارت بکنید،مال مردم را بخورید،حق را ناحق بکنید، زنا بکنیدو ...

 

بلکه در تمامی ادیان همانطور که گفته شد روشهایی هستند که مرحله مترقی آزادگی

انسانها را تقویت می کنند.

پس مشکل کجاست ؟

مشکل از آنجا آغاز شد که گفتیم حقیقت آن است که من می گویم .

و به نام حقیقت واحد جرم و جنایت به راه انداختیم.

مشکل از کجاست؟

مشکل از آجا آغاز شد که با بحثهای حساب شده غولان استعمار،استبداد

،استحمار،استثمار آمدند تفرقه انداختند میان ادیان و حکومت کردند .

مشکل از کجاست؟

قدرت فساد می آورد آن هم فساد مطلق .

وقتی طبقه سرمایه دار بر راس حکومت اریکه زد برای رسیدن به سود بیشتر

 

 از هر راهی استفاده می کند .

حال می خواهد دین را تصاحب بکند یا هر چیز دیگری را.

حال چه باید کرد؟

مرحله ابتدایی شناخت خود انسان است .

از شناخت انسان این موضوع را بیاموزیم که ما فراتر از هر دینی ،آئینی ، مذهبی

،مسلکی ،قومی و نژادی ،همگی از یک خانواده هستیم ،آن هم خانواده انسان .

 

لذا قبل از آنکه با هم سخن بگوییم نگاهمان را با آب مطهر و پاک بشوییم و سپس به

 

سراغ یکدیگر بیائیم.

 

آن گاه بعد مطهر شدن با سلام بهم دیگر تبریک بگوییم زیست مشترک را.

 

 به یاد داشته باشیم خداوند با همین یک سلام عاشق انسان شد.

سلام اوج عاشقیست .

سلام شکوه زیبایست .

سلام تکرار فضیلتهاست.

سپس اوج می گیریم و من و تو ما می شویم و به شاهراه آزادگی پا می گذاریم .

 

پس بیا دستانت را به من بسپار ای انسان تا سرود توحید را یکبار دیگر بر مصلی

 

وجود زمزمه بکنیم.

  + نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 جنایت بشری

   

غزه در خون

 

gaza_1.jpg

image.jpg

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درجمعه سیزدهم دی 1387  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

   

این هم مطلبی ازدوست بسیار خوب و مهربانم  آقا مصطفی است که به اتفاق ایشان  و گروهمان در یکی از روزهای هفته به ملاقات از خانه سرای احسان کهریزک و خانه سالمندان رفتیم که به همراه عکس زیبای آقا مصطفی و عکس سایر مدجویان این دو مرکز رابرایتان می گذارم :

ملاقات از خانه سرای احسان کهریزک و خانه سالمندان

DSC00331.jpg

 

نویسنده : مصطفی شویکلو

 

(ووصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها ووضعته کرها و فصاله ثلثون شهرا حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنته قال رب اوزعنی اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضیه و اصلح کافی ذریتی انی تبت الیک و انی من المسلمین )

( به انسان درباره نیکی با پدر و مادر سفارش کردیم،سی ماه تمام رنج بارداری و زایمان و از شیر گرفتن را مادر کشیده است تا به رشد و نمو و نیرو می رسد و پا به چهل سالگی گذارده می گوید:پروردگارا مرا موفق بدار نعمتی را که بر خودم و بر پدر و مادرم ارزانی داشته ای شکر گذارباشم و کار کنم بنحو شایسته و مرا در اولادم شایستگی عطا کن همانا که سوی تو باز می گردم و من از اسلام آورندگان هستم )

 

DSC00329.jpg

 


 ادامه مطلب
  + نوشته شده درجمعه ششم دی 1387  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی 
 
 

 صدای آب

   

حسین فهمیده ها

 

 (2) 1.jpg

 

 

وقتی می بینمش با لبخندی جلو می آید ، بعد از سلام و احوال پرسی ،بنده را به سمت  بازدید ازبخش هامرکز خانه سرای احسان کهریزک می برد. با او به راه می افتم  .

از او می پرسم آقای قاسم لویی به من بگوید وضعیت معیشتی پرستارهای این مرکز چگونه است؟ آیا دوشیفت کار می کنند؟ وضعیت مسکن آنها در طول سی سال کارشان در کجا قرار می گیرد؟ بودجه این مرکز به نسبت بودجه مرکز کارتن خوابهای اسلامشهر که شهرداری دارد از آن مرکز(اسلامشهر) حمایت می کند چقدر است؟

آیا سهام عدالت شامل حال شما شد؟

آقای قاسم لویی با حالتی ناراحت پاسخ داد که ما چاره ایی نداریم مجبوریم که دوشیفت کار بکنیم ،در غیر اینصورت با حقوق ماهیانه 250 هزار تومان کی می تواند دوام بیارد؟

ایشان ادامه می دهد و می گوید : بودجه ای که سالانه شهرداری به مرکز کارتن خوابهای اسلامشهر می داد در حدود 4 الی 6 میلیارد تومان می باشد اما مرکز سرای احسان کهریزک به خاطر آنکه خصوصی است دولت سالانه 2 میلیارد کمک می کند .

در خصوص وضعیت مسکن هم باید بگویم چون اینجا توسط بخش خصوصی اداره می شود همه 40 الی 50 نفری که اینجا کار می کنند قید خانه دار شدن ،را زده اند.

 ما از آقای زنگنه رئیس بخش خصوصی سازی می خواهیم که حداقل سهام عدالت کارمندان این مرکز را به ما بدهند تا باعث دل گرمی ما شود .

ما در این مرکز با مشکل بودجه روبرو هستیم ، هیئت امناء این مرکز دائم در تلاش هستند دست خیرین را بگیرند تا بیایند در این مرکز کمکی به ما بکنند .

در این مرکز بالای چهارصد نفر کارتن خواب نگهداری می شوند که در حدود صد و ده نفر آن خانمها را شامل می شوند .

به او می گویم احساس من اینکه بمبی را در این مرکز می بینم که اگر منفجر شود ،می تواند خطرناک واقع شود.

او در پاسخ به احساس بنده می گوید:

اینجا به مانند یک نارنجکی است که از ماشه خارج شده است و من و تمامی کارمندان این مرکز ، (مانند حسین فهمیده )،خودمان را بر روی این نارنجک خوابیدیم تا مبادا منفجر بشود !

آری، به نظر من هم کاری که ایشان و تمامی کارمندان این مرکز می کنند کمتر ازحسین فهمیده نیست .

متاسفانه ما اصل 44 قانون اساسی را ظاهرا در گسترش دانشگاه آزاد و برنده شدن قرارگاه خاتم الانبیاء در مسابقه معاملات بزرگ دیده ایم ، دیگر کاری نداریم که در گوشه پرت این پایتخت یک جایی هم است که مرکز نگهداری آسیب های اجتماعی می باشد.

در ادامه بازدید از این مرکز آقای قاسم لویی به بنده می گوید : من در اینجا خدا را می بینم ،او می گوید در طول این هفده سال سابقه کاریم در خیلی از بیمارستانها کار کرده ام اما اینجا فلسفه  کاری عجیبی دارد !

او می گوید پسر جوانی است در این مرکز که تا کنون سه مرتبه تا لب مرگ رفته و سکته کرده است اما هر سه بار هم زنده مانده است !

او می گوید من به سفر کربلا رفته بودم و هر جا که پا می گذاشتم این پسر آنجا بود!

او می گوید من در اینجا خدا را می بینم .

آری، من هم معتقدم که آقای قاسم لویی درست حس می کند ، او با وجود این  که حقوق ناچیز بخور و نمیر دریافت می کند اما چیز بزرگ تری را کسب می کند.

در اینجا خدا آفتابی تر است ،خدا آبی ،آبی است .

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  ساعت   توسط  مهدی شیرمحمدی